من به زندگی به عنوان یک داستان جذاب نگاه می کنم.
یه سری از فصل های این داستان خب خیلی شاده و همه چیز خیلی گل و بلبله. یه سری فصل های آروم تر هم داره که توی اونها که زندگی درست شبیه به زندگی روزمره ی خیلی از آدماست ، ترکیبی از اتفاقات خوب و بد اما یه سری فصل‌های تاریکم وجود داره که همه چیز خیلی تیره و تار می شه و امید به مرور شروع به غروب کردن می کنه .

توی هرکدوم از این فصل ها ، یه سری آدم می یان و می رن و خلاصه یه رد پایی از خودشون باقی واسه ما می ذارن. خونواده، دوستا، حتی ممکنه یه برخورد کوتاه با یه سری آدم غریبه – همه ی این آدما یه رد پایی دارن توی زندگیمون که روش تاثیر میذاره و به مرور اون تغییر می ده و کلا داستان زندگی رو عمیق تر می کنه و چند وجهی تر می شه.

قشنگی زندگی توی همین غیر قابل پیش بینی بودنش خلاصه می شه . همین پیچیدگی های مختلفی که آدما با خودشون می یارن باعث می شه که سخت باشه فصل بعدی رو پیش بینی کنی ، هر آدمی یه روزی می یاد و به اصطلاح خارجیا پارنتر این کرایم ما می شه ، شریک جرممون. و ما این وسط با کلکسیونی از انتخاب ها داریم این داستان رو به مرور جلو می بریم. ولی در کنار تموم این داستانا واقعا بعضی وقتا هست که بعضی چیزا از دستای ما آدما خارجه و انگار زورمون بهشون نمی رسه.

ما به عنوان شخصیت اصلی داستان با کلی صفحه ی خالی روبرو می شیم که پیش رومونه . صفحه های خالی یه پتانسیلی دارنکه صبورانه منتظرن تا بیاییم و با قدرت انتخابمون یه چیزی توش با جوهر این زندگیمون بنویسیم .
هر فصل از این داستان می شه یه تجربه که ما توی زندگی داریم یاد می گیریم. حالا این وسط با این همه صفحه ی خالی واقعا باید چی کار کنیم ؟

باید بهش اجازه نوشته شدن بدیم
باید اجازه بدیم که غافلگیر بشیم
ممکنه کلی برنامه بشینیم بریزیم برای ادامه زندگی ولی خب خودش از خودش یه ریتیمی داره ، یه برنامه ای برای خودش داره !
همین تفاوته زندگی رو غیر قابل پیش بینی می کنه ، همین تفاوته باعث ایجاد چالش توی زندگی می شه، همین تفاوته باعث می شه که زندگی قشنگ تر بشه .
و واقعا کافیه که یه چند بار به گذشته نگاه کنی ، همه ی خاطرات موندگارت مال وقتیه که زندگی اونجوری که می خواستی پیش نرفته و غیر قابل پیش بینی بودنش تو رو سورپرایز کرده . مگه نه !؟
و شاید قشنگ ترین داستان هایی که توی ذهنت از زندگی داری همون ها باشن که خودشون نوشته شدن .

وقتی اونوقت زندگی رو سفت و محکم نگیریم ، به مرور زمان باعث می شیم که زندگی مجال پیدا کنه که خودش یه فنایی بزنه ، یه کارایی کنه و یه جاهای جدیدی ما رو ببره . می دونی چی می گم ؟
جریان زندگی رو وقتی که قبول کنیم ، بهش مجال می دیم ، اجازه می دیم و بهش این فرصت رو می دیم که کمی خودش رو بروز بده ، اجازه می دیم که زندگی جریان داشته باشه و با این جریانش داستان زندگی ما رو هم تکمیل کنه.

واقعیت اینه که این سفر طولانیه ، خیلی خوبه که آدم یه مقصدی توی ذهنش داشته باشه ، ولی واقعیت اینه که کمی شناور بودن هم نیازه ، مسیر خودت رو انتخاب کن، اما این که چجوری می خوای به اونجا برسی رو انتخاب نکن ، اجازه بده زمان و حیات هم کمکت کنن بالاخره اونا هم یه چیزایی احتمالا می دونن. از هر چیزی که داری استفاده کن تا بتونی بیشترین از زندگی رو ببری! کنترل اون بخشی از زندگی رو که می تونی دستت بگیر ولی باقی ماجرا رو بیخیال بشو و اجازه بده که مسیر تو رو با خودش ببره !

تو فراموش نشدی.
تو تنها نیستی.
هر چیزی زمان و مکان خاص خود را داره.

تو دقیقا همان جایی هستید که قراره باشی.

پس بذار زندگی اونطور که باید تو رو با خودش ببره !

با همه ی این حرف هایی که این و اون می زنن، همین چند خط هم جز همون حرفاست ، ولی بازم توی این داستان تو قهرمانی و هر چی که تو بگی همونه !
آدم با هر تصمیمی، روایت خودش رو می نویسه، هر کلمه، هر انتخاب، به زیبایی داستان کمک می کنه.
و این داستان فصل به فصل ادامه پیدا می کنه ، و تا آخرین بازدم از آخرین نفست کامل نمی شه و فصلاش تموم نمی شه و تو می نویسی ، تو روایت می کنی ، تو خلق می کنی .
و کل این داستان در مورد اون آدمیه که تو با گذر کردن خط به خط این زندگی داری به اون تبدیل می شی .

توی این چند خط بالا سعی کردم حتی شده یه دلیل به تمام دلایلی که می تونی برای ادامه دادن زندگی داشته باشی ، اضافه کنم .

Visited 105 times, 1 visit(s) today

نظرت چی بود؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *