” تو واقعا اونقدر که باید خوب هستی. و واقعیتش اینه که اونقدرا هم لازم نیست که بخوای همه چیز رو به بقیه ثابت کنی ! ”

احتمالش خیلی زیاده که توی زندگی از خودت پرسیده باشی که ” آیا من واقعا اونقدر که باید خوب هستم ؟ ” منظورم از این که احتمالش هست اینه حتی ممکنه که همین الان این رو از خودت پرسیده باشی !

خیلی احساس بدی داره مگه نه ؟ منظورم همینه که آدم فکر کنه اونقدر که باید خوب نیست . خوب بودن به نظرم یکی از اون چیزاییه که آدما معمولا خیلی بهش فکر می کنن از موضوعات مورد فکر خیلی از آدماست . بیشتر مشکلاتی که توی زندگی به داریم معمولا ته تهش می یان که ما رو به این نتیجه برسونن که اونقدر که باید خوب نیستیم .

معمولا چند بار این فکر به سرتون می یاد که من اونقدرا خوب نیستیم ! کافی نیستم یا یه چیزی توی این مایه ها ؟ و معمولا چه قدر حاضری از خودت بزنی صرفا واسه این که به بقیه آدما ثابت کنی که کافی هستی ؟ حتی و حتی اگه این دلیلی باشه واسه این که خیلی وقتا اختیار عملت رو از دست بدی !

ولی ببین بذار اینجوری بهش نگاه کنیم ، اصن این که کافی باشی ینی چی ؟ این خوب بودنه از کجا می یاد ؟ آیا اصن آدم می تونه کافی باشه ؟ یا سوال بزرگتر اینه که برای کی کافی باشه !؟ توی چه موقعیتی باید اونقدر که باید خوب باشه ؟

این سوال کلا از کجا نشسته توی ذهن ما ؟ کی باعث شده که ما همه ش پیش خودمون بگیم که ما کافی هستیم؟ و از کی قرار شد که ما مدام خودمون رو ثابت کنیم ؟

واقعیت اینه که وقتی که اون تاییدی که دنبالشی رو به دست نمی یاری می رسی به این که اوکی من اونقدر که باید خوب نیستم . و این می تونه واقعا خیلی به آدم آسیب بزنه!

این که آدم دنبال به اصطلاح یه جور اعتبار سنجی پیش دیگران باشه شروع کل این ماجراست این که آدم وابسته به اون اعتباری باشه که دیگران بهش می دن می تونه آسیب زننده باشه و آدم رو به این موضوع برسونه که اوکی ، فلانی من رو تایید نکرد پس حتما یه جای کار من می لنگه ! پس می یایی و خودت رو به در و دیوار می زنی که باعث بشی یارو به تایید به توی بده و این روند می تونه تا ابد ادامه پیدا کنه

یه چرخه ی معیوب از همینجاها شکل می گیره !

اوکی یه خط از پایین جواب به این موقعیت می تونه این باشه که آدم خودش باید اونی باشه که به خودش اعتبار می ده ، خودش رو تایید می کنه . و واقعیت اینه که وقتی که آدم بفهمه که این اصن مهم نیست که اونقدر که باید خوب باشه اصن مهم نیست به نظرم اونجاست که تازه می تونه بگه که به کافی هستم ( عجب جمله ای شد )

آدم وقتی که سعی نمی کنه مدام تایید بگیره یه جورایی تازه به شروع آزادی می رسه همین آزادی می تونه بهمون این مجوز رو بده که هر کار احمقانه ای رو بتونیم با خیال راحت انجام بدیم بدون این که اهمیتی بدیم به این که اوکی فلانی داره در مورد ما چه فکری می کنه !؟

واقعیت اینه که این حرفا روی کاغذ خب گفتنش خیلی راحت تره ولی ، برای شروع شاید بد نباشه بریم سراغ خودمون ، اون حس دوست داشته شدن ، لایک شدن ! یا مثلا تایید شدن رو توی خودمون اصن ببینیم ، نه ریشه ای ، فقط همینجوری بهش نگاه کنیم . بدونیم هست !

گزینه بعدی قطعا اینه که قبولش کنیم ، بدونیم که واقعا ما یه همچین نیازی داریم ، انکار کردن جز این که الکی قایم کنه کار خاص دیگه ای از پسش بر نمی یاد ولی برعکس وقتی که قبولش کنیم خب کمک می کنه که آدم قبل از هر چیزی به خودش بیاد و بفهمه که همچین داستانی رو داره و در نتیجه حداقل آگاهانه به تایید دیگران نیاز پیدا کنه ! ( بدم نیست ، مگه نه !؟ )

حالا که دیگه قبولش می کنیم می تونیم کمی راحت تر با خودمون در موردش خلوت کنیم ، خب قبل از هر چیزی آدم باید از خودش بپرسه که این توهم بزرگ که به اندازه کافی خوب نیستیم چه جاهایی باعث شده که کاری رو شروع نکنیم ، راهی رو نریم و کلا یه جوری ما رو به عقب انداخته ؟ جایی که باعث شده یه کاری کنیم که در واقع خودمون نبوده باشیم ! ینی خودمون نبودیم وقتی که اون کار رو انجام دادیم ! و وقتی که این سوال رو از خودمن پرسیدیم فقط کافیه که یه بار برای همیشه به خودمون بگیم … ” نه بسه دیگه ! ”

Visited 68 times, 1 visit(s) today

نظرت چی بود؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *